ماهی جونم

 

 

              ماهی جونم

 

سلام دوستای خوبم اصلا حالم خوب نیست امروز که ۶ بهمنه از امتحان

برگشتم خیلی خوشحال خیلی آخه تو امتحانم ۲۰ میشم...اما این

خوش حالی بیشتر از ۱۰ دقیقه دوام نیاورد که الان اونقدر حالم بده که

 ۱۰ ساعته نشستم پای اینترنت و فقط دارم وبلاگ های متنوع رو

می خونم...که بهتر بشم اما فایده نداره...اصلا بذارید از اول تعریف کنم

اما باید قول بدین تا آخر پای حرفام بشینید....

اواخر سال ۸۸ بود ما درگیر کارای سفره هفت سین و.... بودیم...بابا 

درو باز کردو اومد تو دویدم طرفش دیدیم ۲ تا دونه ماهی تو نایلون تو

دستشه بهم گفت بدو برو تنگشونو بیار تنگو خوب خوب شستم که

گردی توش نمونه ماهی جونامو اذیت کنه...ماهیا یکی سفید بود و سه

دم اون یکی قرمز...ماهی سفیده شد عروس و قرمزه داماد...اون کنار

هم خوشبخت بودن توچشمای هم نگاه کردن و عاشق هم شدن من

هم خیلی موقع ها باهاشون حرف میزدم دردو دل میکردم ...انگار صدامو

میشناختن تا صدامو میشنیدن دور تنگشون پشت سر هم میچرخیدن

و خودشونو واسم لوس میکردن....آبشونو که میخواستم عوض کنم اول

کلی غر میزدن بعدش که جاشون تمیز می شد با لبخند ازم تشکر

می کردن...روزها میگذشتو کنار هم خوشبخت بودن...یه روز که من

مشغوله چیدن سفره هفت سین بودم...یه هو احساس بدی بهم دست

به سمت عروس داماد نگاه کردم دیدیم عروس از تنگش بیرونه و داماد

با چشمای پر از اشک به عروسش نگاه می کنه و گهگاهی به سمت

من نگاه می کرد...من هم که حسابی دست و پامو گو کرده بودم...آخه

نمی دونستم چی کار کنم...مترسیدم به عروس دست بزنم یه چیزیش

بشه بابام تو خونه نبود... اکه می خواستم صداش بزنم حتما دیر میشد

تحمل دیدن صحنه واسم سخت بود داماد داشت از قصه می مرد ...

چشمامو بستم و عروسه برداشتمو انداختم پیش عشقش تا همو دیدن

کم مونده بود اشک شوق بریزن...عروس جون ما یه کم زخمی شده بود

از پولکای مثل برفش ریخته بودن و چسبیده بود روی جا کفشیمون...

راستی وقتی ازش پرسیدم که چرا افتاده بود بیرون بهم گفت زندگی

کنار عشقش اون قدر واسش شیرینه که احساس کرده بود بال در آورده

و می خواسته پرواز کنه....منم کلی بهش توضیح دادم که دیگه از این

اشتباهها نکنه....عروس ما حالش هر روز با محبت های من و دامادش

بهتر و بهتر می شد...من هر روز صبح ها بهشون صبح به خیر و شبا

شب به خیر میگفتم دلم که می گرفت باهاشون دردو دل می کردم

انگار حرفامو می شنیدن و درکم می کردن بهشون از نامردی آدمای

روزگار می گفتم از روزگاری که عشق توش جاری نیست آدمایی که

محبت حالیشون نیست(البته ببخشید واسه رک گویی من) و اونام

خداشونو شکر می کردن که انسان نیستن و ماهی آفریده شدن...

زندگی به همین منوال ادامه داشت اونا کنار هم معنی عشقو فهمیدن

و خوشبخت بودن....۱۳ فروردین هم گذشت عید امسال هم تموم شد

من یه روز که مشغوله فضولی تو دفترهای بابا بودم یه شعر جالب به

چشمم خورد رفتم که واسه اونام بخونم دیدیم داماد حالش خیلی بده

نو عروس ما اون قدر گریه کرده بود که چشماش هر کدوم یه کاسه خون

بود...کلی بهش دلداری دادم و گفتم که توکلش به خدا باشه...ومنم

چشمام پر اشک بود داماد نو عروسشو اول به خدا بعدش به من سپرد

و رفت و وصیت کرد که نذارم نو عروسش سیاه پوش بشه که خوبیت

نداره یه عروس سیاه پوش بشه....داماد مار رفت و ما رو با غصه تنها

گذاشت کلی واسش اشک ریختیم... عروس هر وقت می خواست با

من درد ودل کنه می گفت اگه اون روز من از تنگ بیرون نمی پریدم الان

داماد کنارمون بود اون می گفت داماد هر چی طاقت و صبر داشته

گذاشته واسه اون صحنه و دیگه واسه بیماری خودش صبر و تحملی

واسش باقی نمونده... من همیشه بهش دلداری میدادم ...بهش امید

می دادم هر روز البته به روحیش بستگی داشت گاهی هم روزی چند

بار بهش امید میدادم که منتظر بهار باشه که اولین روزی که ماهی

فروش ها ماهی بیارن میرم و سریع واسش یه هم دم میارم آخه

می دونینی هیچ کس بدون همدم نمی تونه زنده بمونه.....من هر روز

باهاش حرف می زدم شده بود سنگ صبورم... غصه هامو گوش میداد...

صبح ها بهش صبح به خیر و شبها شب به خیر... گاهی با هم آهنگ

گوش میدادیم اما نمی ذاشتم آهنگ های غمگین گوش کنه آخه دلش

خیلی کوچیک بود و یاد دامادش می افتاد... اون قدر روش حساس بودم

که وقتی  می خواستم آبشو عوض کنم اول آبو می ریختم توی یه ظرف

که اگه کلر داره کلرش بره بعد میذاشتم تو یخچال که با آب تنگش هم

دما بشه بعدش کلی نازشو می کشیدم و آبشو عوض میکردم زندگی

که نه(زنده....گی)ادامه داشت و منو عروس روزای خوبی داشتیم .

خوب می رسیم به امروز که از دانشگاه برگشتم رفتم سراغ ماهی

جونم که هم بهش بگم امتحانمو ۲۰ می شم هم بهش امید بدم که

روز های انتظار کم مونده آخه ۶ بهمنه و چیزی تا بهار نو همدم نو و

و زندگی جدید نمونده.... اما تا چشمم بهش افتاد خشکم زد دیدم

گوشه ی تنگش با حال خیلی بد افتاده.... اشک تو چشا جمع شدو

بهش گفتم به خدا چیزی نمونده کم مونده از تنهایی در بیای طاقت

بیار اما اون لبخند معنا داری نثارم کرد و با زحمت و تحمل درد فراوان

گفت: نه وقت رفتنمه تا حالم به خاطر تو موندم دامادم منتظر منه و

ادامه داد....ما ماهیا خیانت بلد نیستیم....ما ماهیا عاشق که بشیم

تا ابد پای عشقمون میمونیم....ما نمیتونیم بدون عشقمون بهار نو آغاز

کنیم...ازش خواستم دیگه ادامه نده آخه حالش خوب نبود.... وگفتم به

خاطر من بمون تو همدم من بودی....مگه من کم بهت محبت کردم...

مگه من هر روز باهت دردو دل نمیکردم؟ به غصه هات گوش نمی دادم؟

صبحا بهت صبح به خیر و شب ها شب به خیر نمی گفتم؟مگه باهم

آهنگ گوش نمی دادیم؟مگه روت حساس نبودم یادت نیست آبتو چه

طور با عشق عوض می کردم؟ پس بمنون تنهام نذار...اون هیچی نگفت

فقط بهم لبخند زد....اما من بعدش که که حواسم اومد سر جاشو رو

رو حرفاش فکر کردم...از این که انسان هستم (البته معذرت خواهی

میکنم واسه رک گوییم)خجالت کشیدم....اسممونم اشرف مخلوقاته

نه عشقی... نه محبتی... خیانت به وفور...ما حتی عشق به پدر که 

 واسه اینکه ما تو رفاه زندگی کنیم جون میکنه یادمون رفته....ما قدر

مادر که الهه ی محبت خدا در زمینه فراموش کردیم(یاد یه روایتی افتادم

 از پیامبر اکرم):مردی در حالی که به زیارت کعبه رفته بود مشغول طواف

دادن مادرش به دور کعبه بود در این لحظه حضرت پیامبر را مشاهده کرد

و گفت:آیا حق مادرم را به جای آوردم؟حضرت پاسخ داد هرگز حتی حق

یکی از رنج های دوران بارداری و وضع حمل او را نمی توانی ادا کنی..

...اما حالا چه بسیار هستند انسان هایی که حتی دست روی مادر

پیر خود بلند می کنند عوض دست گیری اش...او را خرد و ذلیل میکنند

.....به ادعای خودشان عاشق میشوند....به راحتی ترک میکنند بدون

این که به طرف مقابل فکر کنندکه بعد از او چه خواهد کرد جالب

این جاست با کلمه ی قسمت سنگ دلی خود را توجیه میکنند....

خیانت میکنند و تقصیر روزگار بد می اندازند روزگاری که خود ما آن را

ساخته ایم...دوباره به قول خود عاشق می شوند و ترک کردن عشق

قبل خود را این جاست که حکمت می خوانند....(زنده.......گی) به

 همین منوال ادامه دارد و ما اشرف مخلوقات

هستیم و بودیم و خواهیم بود!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی ببخشید که سرتونو به درد آوردم  اما این قصه نبود واقعا ماهی

جونم حالش بده واسش دعا کنین اگه چیزیش بشه کلی غصه

می خورم.

 

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش زل بزن  تا

عشقشو تو چشاش ببینی اگه نگات کرد عاشقته...اگه خجالت

کشید میمیره برات...اگه سرشو انداخت پایین یه لحظه رفت تو فکر

 بدون که بدون تو میمیره...و اگه سرشو انداخت پایین و خندید و حرفو

عوض کرد بدون که اصلا دوست نداره...... .......

(حتما امتحان کنین نتیجه بخشه)

پیش ترها عشق زیبا روی بود

       جاری و آرام مثل رود بود

حیف اما عشقهامان زرد شد

       گرمی کاشانه هامان سرد شد

روزهای غرق شادی هم گذشت

       غصه آمد آه هم از سر گذشت

آه اگر یک لحظه دل یاری کند

       قلب هم کمی وفاداری کند

من تمام شب صدایش می کنم

       با شقایق آشنایش می کنم

حیف اما قلبهامان خالی اند

       عشق هامان چون خزانه پر شدند

این شعرو به یاد فیلم غریبانه نوشتم هانیه توسلی توی فیلم این شعرو خواند

 

سلام دوستای عزیزم ایام امتحاناته محتاج دعای شما هستم

  برای دیدن زیبا ترین دختر جهان

کلیک کنین      

                     زیبا ترین دختر جهان